پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - همذات پنداري تحليلي - جورشی صلاح الدین
همذات پنداري تحليلي
جورشی صلاح الدین
شاره:
«صلاحالدين جورشي» نويسنده و روزنامهنگار مشهور تونسي و آگاه به مسايل جنبشهاي اسلامي ـ سياسي معاصر است. پيشتر مقالهاي از وي با عنوان «مقاصد شريعت از دو نگره» در اين هفتهنامه به چاپ رسيده است. در مقالهاي كه از نظر خوانندگان محترم ميگذرد، نويسنده به برخي خطاهاي روششناختي در تحليل و فهم جنبشهاي اسلامي معاصر كه غالبا از همانندپنداري اين جنبشها با برخي جنبشهاي سياسي و مذهبي غربي ناشي شده است، اشاره ميكند و معتقد است كه ماهيت و هويت اين دو كاملاً با يكديگر متفاوت است.
«پگاه حوزه»
«موريس دوورژه» استاد برجسته و نظريهپرداز جامعهشناسي سياسي، در تابستان ١٩٩١ م، در ميزگردي با عنوان «تحولات دموكراتيك در جهان امروز» در تونس چنين گفت: پديدهي جنبشهاي تمامتخواه (Integrisme) رو به رشد در ميان شما (جوامع اسلامي)، شبيه اوضاع اروپاي زمان بين دو جنگ جهاني است كه حركتهاي فاشيستي، نازيستي و استالينيستي از دل آن ظهور يافتند. اين حركتها به ريشهكني دموكراسي در اروپا منتهي شد. از اين رو من معتقدم كه مسألهي به رسميت شناختن تشكلات و سازمانهاي اسلامي بنيادگرا منوط به حجم و وزن آنها است. بنابراين هرگاه تأثير، حجم و دامنهشان محدود باشد، مشاركت دادن آنان خطري ندارد، اما اگر رشد آنها به ميزاني باشد كه توازن نيروهاي حاكم را تهديد كند، بايد آنها را طرد كرد تا از نظام دموكراتيكي كه بدان اعتقاد ندارند، بهره نبرند.
موريس دوورژه با اين تحليل خود، از سويي نهايت تسامح دموكراتيك! خود در برابر رشد و بالندگي اسلام سياسي معاصر را نشان داد و از سوي ديگر نياز به تشخيص و پيشگيري خطاهاي روششناختي در فهم جنبشهاي اسلامي معاصر را كه مانع فهم واقعبينانهي اين موضوع ميشود، آشكارتر كرد. به اجمال ميتوان اين خطاها را اينگونه برشمرد:
١. شايعترين خطايي كه روشنفكران و سياستمردان در اين موضوع مرتكب شدهاند، اين است كه معتقدند در برابر پديدهي جديد و معاصري قرار دارند. برخي از اينان زمان پيدايش جنبشهاي اسلامي معاصر را كمي پس از شكست سال ١٩٦٧ م (شكست عربها از اسراييل) مربوط ميدانند و برخي ديگر به چند سال پيش از آن، يعني زماني كه بحثها و بازنگريهاي برخي از اعضاي اخوان المسلمين و بيش از همهي آنان «سيد قطب» در زندانهاي مصر مطرح شد، مرتبط ميدانند. برخي ديگر كمي عميقتر شده و هستهي جنبشهاي اسلامي معاصر را در سال ١٩٢٨ م، يعني سال پيدايش اخوان المسلمين جستهاند. حقيقت اين است كه هرچه ريشهي اين جستوجو در تاريخ عميقتر شود، رهيافتها سالمتر خواهد بود.
پيش از اخوان نيز از «سيد جمال» و جنبشها يا طريقتهاي صوفيه كه در حد توان نظامي و تربيتي خود در مقابل تهاجم اروپايي ايستادگي كردند، ياد ميشود. زماني كه اين اندازه از غور در گذشتهي اسلامي ميرسيم، نوعي همانندي و همگوني در شيوهي بررسي بسياري از اين مسايل را در بين جريانها و جنبشهايي ميبينيم كه قرنها يا مراحل تمدني و يا دورههاي تاريخي دور و درازي بين آنان فاصله انداخته است. از اين رو، سخن گفتن از جنبشهاي اسلامي با اين توصيف كه پديدهاي تازه، و شكليافته در اواخر قرن بيستم هستند، خطا است.
٢. خطاي دوم، در تعامل با اين جنبشها به گونهي احزاب يا جريانهاي سياسياي است كه تنها محركشان دستيابي به قدرت است. بهصراحت بايد گفت كه تنها دلمشغولي اين جنبشها مسألهي حكومت است و به داشتن روابط ايجابي يا سلبي با نظامهاي سياسي محكوم هستند. با اين همه اينها پديدهاي تركيبي و پيچيده هستند، زيرا در عمق خود پديدهاي فرهنگي و داراي برجستگي يا برآمدگي و نمود سياسي هستند؛ به تعبير ديگر اين جنبشها نمايهي فرهنگي ژرف و محصول مكتبهاي فقهي، اصولي و معرفتي گوناگون است كه گاه در نظر برخي روشنفكران در هم آميخته ميشود.
از اين رو، اسلامگرايان از تبديل سازمان و تشكيلات به چارچوبي براي تربيت فرد ـ پس از ناتواني محيطها و نهادهاي اساسي از ايفاي نقش تربيتيشان ـ فراوان سخن ميگويند. در اين سياق جنبشهاي اسلامي خود رانامزد رهبري جامعه ميكنند تا با اين كار به شكل تشكلي سياسي و رقيب ديگر احزاب و نظامها درآيند، اما با اين حال در پايه و ماهيت خود با ديگر احزاب غيرديني مغاير باقي ميمانند، زيرا جنبش اسلامي تركيبي پيچيده است كه عامل سياسي در آن با عامل فرهنگي و اجتماعي افزون بر عامل تاريخي تداخل مييابد. به اين ترتيب پژوهش و مطالعهي علمي در باب جنبشهاي اسلامي نيازمند عقول معرفتي متعدد و در همان حال ضروري است؛ يعني نيازمند علوم سياسي و علوم اجتماعي و تاريخ و علوم ديني گوناگون است.
٣. هرگونه مقايسه ميان جنبشها و جريانهاي اسلامي، و احزاب يا تجارب ديني و سياسي غرب ضرورتا به نتايج ناصوابي راه ميبرد. در اين مورد، به لحاظ روششناختي قياس مردود است، زيرا تجربهي فرهنگي ـ ديني سياسي در غرب بهطور كلي در ماهيت و موضوعات و قالبهاي شكلگيري و توجيهات تاريخيشان، متفاوت از خصوصيت فرهنگي و دينيِ تاريخ سياسي و تمدني ما بوده است. براي نمونه، جنبشهاي اسلامي به رغم چارچوب «دگماتيك و ايدئولوژيك» بستهي خود كه علامت غالب اين جنبشها است، تفاوتي ماهوي با استالينيسم دارند و به رغم دشمني بسياري از اين جنبشها با دموكراسي و حاكميت ملت، بيشترين اختلاف را با فاشيسم و نازيسم دارند، زيرا جنبشهاي اسلامي برخاسته از خاستگاههاي مذهبي و ايدئولوژيك هستند، نه از خاستگاههاي نژادي و شووئيستي كه ضرورتا به تبعيض نژادي راه ميبرد.
٤. از آنجا كه قياس بنا به طبعش انسان را در نتيجهي تباين سطح فضاهاي فرهنگي و تجارب تاريخي به خطاهاي فاحش ميافكند، بهكارگيري بسياري از اصطلاحات در توصيف اين پديده و راه نماياندن به آن، ميتواند ما را به همان انحرافات بكشاند و مجال فهم و تحليل و تعقيب سازوكارهاي آن را از ما بگيرد.
يكي از اين اصطلاحات خطاافكن و انحرافآور اصطلاح «تمامتطلبي» است كه ترجمهي اصطلاح فرانسوي «Integrisme» است. اين اصطلاح به لحاظ تاريخي براي تعريف جريانهاي مسيحياي استفاده ميشد كه هرگونه تماس تفسيري با كتاب مقدس را رد ميكردند و با آويختن به سلطه و نقش سياسي كليسا، به تناسب مقتضيات عصر نوزايي اروپايي در مقابل تأويل قرآن مقاومت ميكردند، در حالي كه جنبشهاي اسلامي چيزي همانند كليسا ندارند و تأويل و تفسير را مطلقا رد نميكنند؛ به تعبير ديگر اصطلاح «تماميتطلبي» مرادف درستي براي اصطلاح «سلفيگري» نيست.
كساني هم اصطلاح ديگري را براي تعريف همين پديده مطرح ميكردند و آن اصطلاح اصولگرايي (Fondamentalism) است كه باز هم همان اعتراض قبلي به قوت خود باقي است، زيرا اصولگرايي به لحاظ اين كه اصطلاحي سنتي ـ اسلامي است و منظور از اصولگرايان به طور مشخص علم اصول فقه است، سايهي خاص خود را ايجاد ميكند. در حالي كه جنبشهاي اسلامي كنوني، به رغم وابستگي به روش فقهي و نه «مبناپردازي» در بررسي مسايل، به سطح نظريهپردازي و ايجاد روش جديدي در فهم دين و شريعت ارتقانيافته و همچنان عموما مقلد مكتبهاي پيشين باقي ماندهاند و بدان مرتبط و يا به منابع آن مقيد هستند.
٥. بسياري از پژوهشها و تحليلها جريانهاي اسلامي را با فعاليتهاي اسلامي يكي ميگيرند؛ گويي هردو تشكلي واحد هستند، در حالي كه حقيقت جز اين است، زيرا آنچه كه جنبش اسلامي ناميده ميشود، به لحاظ شرايط و عوامل رشد متفاوت، و در بسياري از مسايل و برنامهها مخالف با فعاليتهاي اسلامي است و به پايگاههاي جغرافيايي ـ سياسي متعددي انتساب دارد و حتي برخي از آنها مراحل تكاملي ـ تاريخي متفاوتي را پيمودهاند.
بنابراين ما در برابر پديدهي پيچيدهاي قرار داريم كه سادهانگاري و تقليل آن روا نيست. اين امر ايجاب ميكند تا وجوه نظري مشترك و جامع ميان اين جنبشها ـ مانند ايمان به اسلام ـ به عنوان مرجع و منبع الزامآور و توانا بر توليد مفاهيم و منظومههاي امروزين براي حل مشكلات موجود در درون و حتي بيرون جهان اسلام از خصوصيات منطقهاي و مذهبي آنها ـ مانند جنبشهاي شيعي ـ جدا شود. ناگزير بايد اعتراف كرد كه هنوز حتي زمينهي مشترك ميان آنها، با توجه به وجود اختلافاتي كه به برخي مباني نظري ـ تا چه رسد به ابعاد سياسي و اجتماعي و سازماني ـ سرايت كرده، نيازمند پژوهشهاي دقيق است.
٦. هرگونه تحليلي از اين پديده كه متكي بر موضعي پيشين باشد، به فهم آن و تعامل درست با آن كمكي نخواهد كرد. برخي قبل از هر چيز اين جنبشها را «شورشهايي منحرف و ستمپيشه» ميدانند كه ايستادگي در برابر آن و محاصره و تلاش براي از بين بردن آن لازم است. در مقابل اينان كساني هم آنها را جنبش «بيداري اسلامي» يا «احياگران آگاهي امت» معرفي ميكنند.
موضع نخست از آغاز بر حكم خود پاي ميفشرد و گمان ميبرد كه اين پديده فقط نهالي است كه ريشهكني آن آسان است و يا صفحهاي از يك كتاب است كه ميتوان پارهاش كرد. اين موضع پوچگرا و غيرتاريخي است و نه ماهيتِ مرحلهي كنوني را درك كرده و نه به تاريخ آگاه است. طرفداران اين نظريه غالبا ميان اسلام و اسلامگرايان خلط كرده و يا ميكوشند، از همان آغاز با تمركز بر هجوم به فعالان و مبارزان سياسي اسلامگرا، خود را از زحمت تلاش فكري خلاص كنند.
طرفداران موضع دوم نيز نگرشي غيرعلمي دارند و ميان دينداري و آگاهي خلط ميكنند، زيرا اين امكان وجود دارد كه كسي به همهي تكاليف و شعاير اسلامي خالصانه عمل كند و در عين حال به سنتهاي دگرگوني جاهل و از فهم دادههاي زمانهي خويش عاجز و فاقد روشمندي باشد. آيا چنين كسي ميتواند نماد آگاهي و خيزش باشد؟
ظهور جنبشهاي اسلامي و تداوم آنها، بيشك شكافي در جوامعي كه در نتيجهي يك نوسازي آشفته تقريبا چهرهاي بينشان دارند، پديد آوردهاند. اين جنبشها به مرحلهي تاريخي ورشكستهاي مربوط است، در حالي كه ما رو به مرحلهي تازهاي داريم كه چهبسا پيشرفتهتر يا بدتر باشد. اين هردو نتيجهي محكوم به تكامل منظومهي اسلامي از درون، و كيفيت بازنگريهايي است كه بايد در برنامهها و روشهاي جديد شكل گيرد. آيا اين جنبشها، روش اهمال و پس زدن ديگران را ادامه خواهند داد يا روش معقول، رشد يافته و ارتقاي آگاهي بر اين جنبشها حاكم خواهد شد؟ بسا از پشت اين جنبشها طرحي تازه و نسلي آگاه به مقتضيات زمانه برآيد.